神風

سلام عليكم


یک. حالا روزگار بهتری دارم، روزگار خوبی، حال خوبی. دوپامین دارد بالا و پایین می پرد توی تنم.

 

نقشه ای درکار نبوده، کسی طرحی برای اتفاق نریخته بوده، کسی نمی دانسته که اینطور می شود، کسی نمی خواسته که اینطور نشود. 

 

دو. مردِ کورِ مرددِ تویِ چهارراه، به گمانم راهش را گم کرده بود. رفتم که کمکش کرده باشم، یک دسته کاغذ با سوراخ های بریل زیر بغلش بود، برخلاف تصورم نه راهش را گم کرده و نه آواره بود، گفت سیگار فروش هم که اینجا نیست آدم توی این خیابان یخ زده کمی احساس گرما کند، گفت منتظر دوستش است و من قهوه خانه ی آن طرف خیابان را نشانش دادم، جایی که می توانست منتظر دوستش باشد و گرم بشود. رفت و من به جایش منتظر دوستش ماندم. نابینای دیگری آمد. حال خوبی داشتم امروز در میدان قونقا.

 

سه. پیامهای محرمانه ی امید، پیام های محرمانه ی شاد، پیام های محرمانه ی محجوب، پیام های محرمانه ی عشق!

 

چهار. رفته بودم کتاب "دلبند عزيزترينم" ترجمه ی احمد پوری را بخرم، به جایش عاشقانه های شاعر گمنام را خریدم. حال خوبی از خرید کتابی که تویش حتی طریقه ی به پایان رسیدن دنیا را نوشته، داشتم.

         گفت: "آره. آره. آره. آره. آره. آره. آره."

         گفتم: "آره. آره. آره. فقط بلدی همینو بگی؟"

         "آره"

         واقعا قصد نداشتم شوهرم را با آن تبر بکشم.

         اما او مرا خیلی عصبانی کرد.

 

پنج. خوشحالم، ناراحتم، مضطربم، آرامم، شادم، غمگینم، دلهره دارم، امیدوارم. راه می روم، می ایستم،  متنفر نیستم، درازم، کوتاهم، چاقم، لاغرم، فکر می کنم، فکر نمی کنم، خوش خوابم، بدخوابم، جسورم، خجولم، عجیبم، غریبم، راه می روم، راه می روم، خسته نیستم.

میان تلاطم و آشوب راهی به دنیایتان می جویم. در اربعین، در عاشورا، در خانه، در راه. در همین لحظه که اینجا نشسته ام، با همین کلمات.


بي گاه شد، بي‌گاه شد، خورشيد اندر چاه شد

سلام عليكم


غروب کوهستان

 

حتی آفتاب هم ـ گرچه دربلندای کوهستان و پشت کوه‏ها باشی ـ غروب خواهدکرد! 

خوش‏تر از اين گوشه پادشاه ندارد

سلام عليكم

 

روزی  کلمات را خمیر خواهم‏کرد تا مال خودم را بسازم، آخر این پیش‏ساخته‏ها که کفایت نمی کنند برای درد، برای دوستی، برای عشق، برای شما.

 

مدتهاست که کلمات گویای مفاهیمی نیستند که برایش ابداع شده بودند. 

توییت

سلام عليكم

 

بیشتر دوستان و اطرافیان ــ گاهی هم خودم! ــ روحیه‏ی مرا می ستایند، که می‏گویند قوی است! اما این فقط یک نگاه توریستی به بنده است.  

بی‏آن‏که مخالفتی با این نگاه توریستی داشته باشم، باید بگویم توی دلم خالی است، خالیِ خالی.

 

ابرها که ریزِ ریزِ ریز می‏شوند...

سلام عليكم

 

 بالاخره، تقریبا، درهرحال، برف آمد. رفتنی بودم، درراه‏مانده شدم، در راه ماندم، برگشتم.

 

حالا اینجایم، درخانه. با چای دم کرده‏ و گرما، گرمای بی برف. می‏توانم تا شنبه‏ی مصیبت از تنهایی‏ام لذت ببرم، از چای و شعر و نوشانوش.

 

اما مصیبت شنبه نمی‏گذارد، نخواهد گذاشت، که این‏گونه آموخته شده‏ایم. لحظات وصل را خراب می‏کنیم از بیم جدایی، عیش امروز را ناتمام می‏گذاریم از ترس فردا.

 

دوست دارم بروم قهوه‏خانه و یک قلیان خوانسار نم‏دار بکشم. باید به آژانس زنگ بزنم.

فصل خوشه چینان

سلام عليكم

 

ستاره، می‏آیی خوشه بازی کنیم؟

 

***

 

تو خوشه‏ی چندی؟ من خوشه‏ی چندم؟ ما خوشه‏ی چندیم؟

 

ما را که خواهد چید؟

 

در خوشه‏ی آخر، ما را که خواهد دید؟

 

***

 

ای دختر زیبا!

 

دیدی؟ سند دارم!

 

وضعیتم خوب است.

 

در خوشه‏ی سوم،

 

اوضاع من جور است.

 

حالا زنم می شی؟

 

با بنده می‏جوشی؟

 

***

 

ای دکتر خوبم!

 

بنده سند دارم

 

اوضاع من خوب است.

 

در خوشه‏ی سوم،

 

وضعیتم جور است.

 

مسرور مسرورم!

 

***

 

آه ای خدای من

 

بر منکرت لعنت!

 

کاری که کردی تو

 

کار عجیبی بود؛

 

***

 

در یک زمستان، یک شب بی‏برف،

 

ثروت پراکندی درون خانه‏های ما

 

با خوشه‏ی سوم!

 

کاری که کردی تو

 

کار عجیبی بود؛

 

یعنی که این دفعه

 

بر عکس معمولش

 

این خیل ثروتمند

 

در حسرت فقرند!

 

در هر صورت

سلام عليكم

 

می‏شد اتفاق بیفتد.

بایست اتفاق می‏افتاد.

زودتر اتفاق افتاد. دیرتر.

نزدیک‏تر. دورتر.

برایت اتفاق نیفتاد.

زنده ماندی به خاطر این‏که اولین نفر بودی.

زنده ماندی به خاطر این‏که آخرین نفر بودی.

به خاطر این‏که تنها بودی. به خاطر آدم‏ها.

به خاطر این‏که چپ رفتی. به خاطر این که راست رفتی.

به خاطر این‏که باران گرفت. به خاطر این‏که سایه شد.

به خاطر این‏که آفتاب شد.

شانس آوردی ــ که‏ آنجا جنگلی بود.

شانس آوردی ــ که‏ آنجا درختی نبود.

شانس آوردی ــ که‏ یک شن‏کش، یک قلاب، یک تیرچه، یک بیل

یک چارچوب در، یک چرخش، یک نیم ساعت، یک لحظه ...

شانس آوردی ــ که‏ درست همان موقع الوار توی آب شناور بود.

روی همین اصل، به خاطر این‏که، با وجود این‏که، به رغم این‏که.

راستی چه می‏شد اگر دستی، پایی

به قاعده‏ی یک سانت،به قاعده‏ی یک تار مو

آن‏طرف‏تر از یک اتفاق شوم؟

خب حالا که اینجایی! هنوز حیران آن گریختنی، در رفتنی

آن رَستنی

آن تعویق مرگی؟

یک سوراخ توی دیوار جُستی و جَستی؟

گوش کن!

ببین قلبت چطور توی سینه‏ام می‏زند.

 

                                                    «ویسواوا شمبورسکا»

ژوزف کودلکا

 

 

شعر و عکس را در کتاب «تو مشغول مردنت بودی» با ترجمه‏ی محمدرضافرزاد خوانده و دیده‏ام. گاهی دیگران، حتی با هزاران کیومتر فاصله در فرهنگ و زبان و جهان زیستی، حرف دل آدم را می‏زنند، بهتر از خودش.

 

پ.ن: امشب یک چیزهایی دیدم، یک چیزهایی شنیدم، یک چیزهایی خواندم که بماند بین خودم و خدا و امشب بارانی.

 

پ.ن2: قبل‏ها فکر می‏کردم کسی که خودش را می‏کشد آدم شجاعی است که دست از عزیزترین چیزها، جانش، می‏کشد. حالا معتقدم چنین کسی، آدمی است ترسو و وحشت‏زده که آسان‏ترین راه ممکن را انتخاب می‏کند.

 

منو اصلی
جستجو
دوستان
تشکر
3.35
قالب از: Iranianet

XML