مشهدیها مثل همه اند!

سلام عليكم

می گویند در طول همه این سالها که از کشف سیاه بدبود می گذرد مملکت گل و بلبل کسری بودجه داشته، جز دوسال. می گویند این دوسال از قضای روزگار همان دو سالی بوده که ما صادرات نفتی نداشته ایم. می گویند این اتفاق در دوران مرحوم مصدق افتاده. مصدقی که به قول یک بابا:" مگر مصدق چه کرده؟ فقط نفت را ملی کرده"!

البته همین "فقط" است که همه این سالها گریبانگیر مان شده است، دولتها را بی نیاز از ملت گردانیده و حالا تکیه گاه کسی شده همچون محمود احمدی نژاد!

بگذریم. داشتم از وزیر اقتصاد دکتر مصدق می گفتم که در خانه ای اجاره ای درگذشت در حالی که نانخورشت سالهای آخر عمرش چیزی نبود جز سبزیجات، البته نه به دلایل پزشکی یا اعتقادات گیاهخوارانه اش! موضوع ساده تر است: نداشت.

همین مرد در زندان که بود شاه برایش پیغام می فرستد که تو تخصص داری، بیا تا از تخصصت استفاده کنیم. او هم می گوید نه. برای من بودن در کابینه مصدق افتخار داشته نه بودن کنار چون تویی. بعدها که زندانش تمام شد دوستانش وی را به صورت غیابی مدیر عامل موسسه ای کردند که تنها 10 درصد آن ازآن امریکایی ها بود. وی به دلیل همین ده درصد مدیریت آن را نپذیرفت و به بادمجان بورانی اش ساخت بی هیچ ادعایی.
حالا کسانی که ادعایشان چند جای مختلف فلک را پاره می کند، جای چنان کسانی نشسته اند.

یک بار یک بنده خدایی که از دوستان ماشالله شمس الواعظین معروف به محمود است از وی حالش را می پرسد. می گوید به فلان قدر زندان محکوم شده ام. این بنده خدا در جواب می گوید من حاضرم جایم را با تو عوض کنم به شرطی که گاراژ خانه ات را هم بدهی به من!

به عنوان کسی که گه گاه در مطبوعات کار می کند باید عرض کنم که مطبوعات گند زده اند. نمی توات تصور کرد که یک روزنامه سراسری تیراژش به زور 5000 تا باشد. نمی توان تصور کرد که یک روزنامه چی با 5 نسخه یک روزنامه که با ریسوگراف تهیه کرده است فاکتور میلیونی برای یک اداره ببرد و آن را وصول کند. نمی توان تصور کرد که نشریات تا چه حد در اختیار موسسات، نهاد ها و افراد قرار گرفته اند. نمی توان تصور کرد خیلی چیزها را.اما می توان قدرت پول را متصور شد.

اصلا به من چه! بهتر است یک خبر خوب به تبریزی های دانشجو بدهم: کارخانه ابتکار ورنیه با کارت دانشجویی دویست هزار تومان وام بی بهره با اقساط ده ماهه می دهد. از هر قسط مبلغ دوهزار تومان به عنوان هزینه ایاب و ذهاب کسر می شود . یعنی ماهانه 18000 تومان بازپرداخت. گرچه که کمه اما به از هیچه. باید ممنون همچین آدمهای فهیمی هم بود.

یک بنده خدایی به من گیر داده که از اخلاق مشهدی ها بنویسم. بنده خدا چرا منو همچین می کنی؟
خب بگذارید از پسرخاله ام شروع کنم. تولیدی داشت و کارش خوب گرفته بود. مخصوصا بعد از فرو پاشی شوروی. خوب صادر می کرد. یک بنده خدای مشهدی پولش را خورد و به نام او جورابه و زیرپوشهای بی کیفیت به بازار داد. پسرخاله ام ورشکست شد.
بعد یک نفر غریبه: داشتم می رفتم تهران. یک آدم همچین گردن کلفتی هم همکوپه ام بود. گفت به همه جا جنس می فرستم و به موقع طلبامو وصول می کنم الا این مشهد. همیشه باید بدوم دنبال پولم.
در واقع همه کسانی که من دیدمشون و با مشهدیها یک بده بستان مالی هر چند مختصر داشتند ناله شان به هوا بود. هر بار که در این زمینه می شنیدم به یاد آن صفت معروف مشهدی ها می افتادم!
البته جالب این بود که تقریبا همه این افراد تاکید می کردند که دیگر مشهدی اصیل در آنجا وجود ندارد. بیشترشان روستاییان اطرافند و مهاجرین. حتی ترکها.
اما یک بنده خدایی که از قضا یک تبریزی اصیل است و با یک مشهدی اصیل هم ازدواج کرده، آنها را انسانهای شریفی می داند که تنها یک ایراد دارند: کرامت انسانی را به درستی نمی شناسند و برخورد انسانی مناسبی ندارند.
این اعتقاد را من هم البته دارم. چیزی که آنجا رواج داشت گسترش یافته خُلق مغازه دارهای اطراف حرم بود. همانطور که می دانید برای آنها مشتری مفهوم زیادی ندارد. مشتریان آنها مسافرانی گذری هستند که حتی اگر خوب هم تیغشان بزنی بعدها فرصت اعتراض نخواهند یافت. حالش را هم نخواهند داشت. البته اینها برای تیغ زدن حق دارند. وقتی که آستان محترم قدس مغازه کوچکی را به قیمت پنجاه میلیون تومان در سال به آنها اجاره می دهد و حداقل نیمی از این پول را هم پیش می گیرد، آنها هم باید جبران کنند. (راستی! من نگفتم دزد واقعی آستان قدس است. حرف توی دهنم نگذارید!)
داشتم می گفتم، این خُلق بزرگوارانه باعث می شود که به مشتری ـ بخوانید انسان _ به دید کرامت مدارانه نگریسته نشود. و انسان است که در هیاهوی این کلانشهر فراموش می شود. وقتی قرار است کسی را یک بار بیشتر در تمام عمرت نبینی، می توانی هر طور دلت خواست با او رفتار کنی و مطمئن هم باشی که اتفاقی رخ نخواهد داد. چرا! یک اتفاق رخ می دهد، مشهدی ها شمع دزد می شوند!
کرامت نداشتن انسان را می توان حتی در نوع رانندگی خیلی از آنها دید. به یاد ندارم که هیچگاه در شهری شاهد تصادفاتی چنین مرگبار بوده باشم، آنچنان که در مشهد! طوری سعی می کردند از عابر پیاده سبقت بگیرند، که انگار شوماخرند در مسابقات فرمول یک.
البته انتظار کرامت داشتن در شهری که اکثرشان اجاره نشین آستان قدسند، نان آستان قدس را می خورند و شیرش را می نوشند، انتظار زیادی است. در عوض تا دلت بخواهد طرفدار صادق احمدی نژاد دارد و مسلمان.
البته اوضاع به این بدی ها هم نیست! یک آبمیوه فروشی هست در میدان به نام رضا. برخلاف چیزهای دیگری که به او چسبانیده اند این یکی آبمیوه های محشری دارد!
ضمنا بعد از اینکه مرحوم سگ ـ گمانم یک گوشه موشه ای تلف کرده اند بینوا را ـ به محضر مبارکشان رسید. نفس راحتی کشیده فرمودند: آخیش! بالاخره یه جونور حسابی دیدیم!
یعنی امام رضا اینقدر نیاز به خیالبافی دارد؟

راستی از اینکه یک طرفه قضاوت کردم جیگرم حال اومد!!!

در ضمن مجتبی سمیع نژاد را آزاد کنید!

انگار رفت و آمد بندگان خدا به وبلاگم زیاد شد! بروم دنبال مهرورزی...

منو اصلی
جستجو
تشکر
3.35
قالب از: Iranianet

XML