سلام عليکم
لابد به خاطر صدای یک نواخت کولر و هوای خنک حاصل از آن است که لرز پاییز می نشیند درجانم. می خواهم خاموشش کنم که نگاهت می کنم: خسته و خراب آمده ای از مدرسه و تازه نیم ساعتی نیست که خوابت برده. لابد گرمت است که آن ملحفه ی نازک را آنطور کنار زده ای. از خیر خاموش کردن کولر می گذرم و می گذارم همانطور یکنواخت صدا کند. کنار پنجره می روم تا سیگاری بگیرانم.
یکی دوسال بیشتر نیست که افتاده ام به سیگار، آن هم اینطوری، ریه هایم آب آورده اند و نفسم بو گرفته. گفته ای که باید ترک کنم. پیش خودم فکر می کنم کدام را؟ و پک محکمی می زنم به سیگار.
گرما می دود توی خونم. احساس رضایت می کنم و پک دیگری می زنم. اگر قرار است بمیرم بهتر است که یک پاکت سیگار توی جیبم باشد. از فکرم خوشم می آید و توی دلم لبخند می زنم.
سیگارم که تمام می شود پنجره را باز می کنم و فیلترش را می اندازم بیرون. پرده را می کشم و می آیم کنارت.
می خواهم بیدارت کنم و دستت را بگیرم که دوتایی برویم بیرون و شب تولدت بنشینیم یک جای دنج. اما می دانم که تو خسته ای و تازه از سر کار برگشته ای و فردا باید بروی مدرسه پیش شاگردانت.
کنارت دراز می کشم و چشمهایم را هم می گذارم و احساس می کنم که انگار پاییز هم دارد تمام می شود.
